تبليغاتX
به وبلاک محسن خوش آمدید
دوست داشتن واقعي
Image hosted by TinyPic.com
 

 

به وبلاک پسر عاشق خوش امدید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20:21  توسط محسن | 

دوستت دارم با صداقت تا قیامت   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:59  توسط محسن | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:53  توسط محسن | 

تقدیم به بهترینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:17  توسط محسن | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:38  توسط محسن | 

متن ترانه شادمهر عقیلی  سبب

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

کاش بدونی ماتمه دنیام
بی تو فقط دنیا می خوام
کی میدونه این حسرتها
چه کرده با روز و شبام

تو زندیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی
نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی

تو زندیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:56  توسط محسن | 

آرزومند آرزوهایت

                 غروب غمهایت  

                               طلوع شادی هایت  

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 16:48  توسط محسن | 

دفتر غم هایم
 
هیچگاه لحظه جداییمان را حتی در خواب نیز ندیدم!
 
زندگی را بدون تو یک کاووس میدیدم .... آنقدر تو را دوست میداشتم که قلبم
 
 هیچ احساسی به جز تو نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشت....
 
دنیا را با تو زیبا میدیدم و هر شب اگر از دلتنگی خوابی به این چشمهای خسته
 
 و گریانم می آمد ، به شوق دیدار با تو به خواب میرفتم....
 
تو رفتی ، اما عشق در قلب من همچنان زنده است و قلب مرا می سوزاند!
 
هنوز هم یک مجنونم و منتظر تو هستم ای لیلی بی وفا!
 
این رسمش نبود ای بی وفا! محبت و وفا را از تو آموخته بودم ، معنای عشق
 
را تو به من یاد دادی ، اما اینک از دید تو  دیگرعشقی وجود ندارد!
 
سخت است وداع با کسی که لحظه به لحظه به یاد او بودی و تمام زندگی تو بود!
 
به خدا این رسمش نبود  قلبی که دیوانه وار تو را دوست میداشت را بشکنی!
 
دلت از سنگ نیز سنگتر است!
 
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، حالا دیگر بهانه ای برای زنده ماندن ندارم!
 
به چه عشق و امیدی زندگی کنم؟ خوشبختی؟ موفقیت؟
 
خوشبختی را با تو میدیدم و موفقیتم در گرو عشق تو بود!
 
تا اشک میریزم به من میگویی بچه ای و تا ابراز علاقه ای کنم به من میخندی
 
 و هیچ احساسی نسبت به من و اشکهایم نداری!
 
تمام متنهایم در این دفتر عشق را همه از بی وفایی های تو نوشته ام و همه
 
 صفحات این دفتر پر از غم و دلتنگی های من است.....
 
دفتر عشقی که اینک یک دفتر پر از غم است.
 
دفتر غمم را باز میکنم و زین پس تنها از غم ها و تنهایی و بی وفایی های
 
 تو می نویسم..... پس بخوان ای مخاطب ، بخوان و درد مرا بفهم!
 
او که باید دردم را بفهمد دلش سنگ است و یک ذره احساس محبت و عشق
 
در وجودش نیست ....  او که باید بخواند نمی فهمد عشق چیست، شکستن یک
 
 قلب چه دردیست! آری او که باید بخواند دیگر لایق  این دفتر عشق و متنهایم نیست!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10:27  توسط محسن | 

بهاره رهنما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:34  توسط محسن | 

فراموشم کن اما....

همیشه از این می ترسیدم که روزی فرا رسد که دیگر در قلبت جایی نداشته

باشم...همیشه می ترسیدم تو روزی عشقم و آن قلبی که دیوانه تو هست را

فراموش کنی ...همیشه میترسیدم که به آن وعده هایی که به من دادی عمل نکنی

 و همه را فراموش کنی...اینک نیز من گل خشکیده ای هستم که برای تو زمانی

زیباترین گل در باغچه زندگی بودم....اینک ستاره ای در زیر ابرهای سیاه دلت شده ام

 که روزی روزگاری درخشانترین ستاره قلبت بودم....اینک من مرد تنهایی شده ام که

روزی زندگی تو  هستی تو و تمام وجود تو بوده ام....

هیچگاه حتی در خواب هم چنین لحظه ای نمیدیدم که تو از من دلسرد شده

باشی...اگر میگفتند عشق در این زمانه وجود ندارد و در دلها یک ذره محبت ووفا

نیست باورم نمیشد و میگفتم تو با همه دلها فرق داری .... تو برایم بهترین و

عزیزترینی .....حالا من تنهایم و دیگر احساس عاشقی نمیکنم.... احساس میکنم

مجنونی هستم که لیلایم مرا به دست فراموشی سپرده است....

همیشه از این میترسیدم که روزی تو بیخیال من شوی و دیگر هوای

 این دل خسته و عاشق مرا نداشته باشی....تو بی خیال باش من میسوزم ؛ تو

فراموشم کن من تا ابد تو را دوست خواهم داشت....دوستت خواهم داشت با همه

بی وفاهی هایت و همه شکنجه های عشقت!از هر چه میترسیدم اینک همه برایم

 اتفاق افتاد و من از همان آغاز پایان قصه عشقمان رامیدانستم اما به عشق و امید تو

  باز هم با تو ماندم ؛ سوختم و ساختم....مرا با آتش بی محبتی هایت بسوزان تا

لحظه ای که بمیرم......اما  مطمئن باش ای بی وفا که :

من دیوانه بی خیال تو نخواهم شد......

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط محسن |